الملا فتح الله الكاشاني
20
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
يهودا بر سر چاه نشسته ميگريد گفتند اى يهودا چرا مىگريى گفت بر حال اين يتيم غريب آوازهء بيچاره ميگريم برادران يهودا را ملامت كردند خواستند كه سنگى چند در چاه افكنند يهودا منع ايشان كرد و آخر سنگى بر سر چاه نهاده روى بكنعان آوردند پيراهن يوسف را به خون گوسفند آلوده ساختند و نزديك بغروب بود كه بحوالى آن پشته رسيدند كه يعقوب بر بالاى آن بود همه روز انتظار برده و ديده ترصد بر راه نهاده ناگاه گردى در آن صحرا بديد آمد يعقوب دختر را گفت اين چه گرد است گفت چه عجب باشد كه برادران من نباشند گفت بنگر تا ايشانند يا نه دينا در نگريست لرزه بر اعضاى وى افتاد يعقوب پرسيد كه اى دختر تو را چه رسيد گفت اى پدر برادران من مىآيند اما يوسف با ايشان نيست يعقوب از استماع اين خبر آه سوزناك از جگر بر كشيد و گفت ايشان را آواز ده تا به بالاى اين پشته بر آيند دينا نعره زد كه اى ابناى يعقوب بيائيد كه پدر بزرگوار شما اينجا انتظار ميبرد چون فرزندان بدانستند كه پدرشان آنجا است از بطن وادى دست بردند و چون صبح كاذب گريبان چاك زدند و چون خروس سحرى خروش بر آوردند * ( وَجاءُو أَباهُمْ ) * و آمدند بجانب پدر خود * ( عِشاءً ) * شبانگاه * ( يَبْكُونَ ) * در حالتى كه مىگريستند و فرياد و فغان ميكردند و خاك بر سر ميريختند و ميگفتند وا حبيباه و وا اخاه و وا يوسفاه يعقوب سراسيمه گشته و متحير فرو مانده و قوة از كار رفته با دختر گفت اين چه فرياد است كه ميآيد و اين چه شيونست كه رك خون از ديده ميگشايد و اينچه شورش است كه از تاثير آن آتش ضجرت در كانون سينه مىافزود و اين چه خروش است كه از هيبت استماع آن آب حسرت از فواره ديده فرو ميريزد دينا گوش فرا داشت و از مضمون فرياد يعقوب را خبر داد مقارن استماع اين خبر آن پير ناتوان از پاى در افتاد و بىهوش شد دينا نعره زد كه اى برادران بشتابيد و پدر پير خود را دريابيد كه حال او دگرگون گشت و عنان از كف اختيار ما بيرون شد و چون اين بگفت وى نيز بيفتاد و بى خود شد ايشان دويدند و چون پدر را بدان حال ديدند فرياد و فغان ايشان مضاعف گشت روبيل بدويد و سر پدر در كنار گرفت و دست به دهان مباركش برد اثر نفس نديد خروش بر كشيد يهودا گفت اى برادران اين چه حركت بود كه با خود كرديد پدر را ضايع ساختيد و برادر را بچاه انداختيد و زبان ملامت خلق بر خود دراز كرديد و در هاى تعرض آشنا و بيگانه بر چهرهء خود باز كرديد و پرده خود بدست خود دريديد و رشته پيوند خود بتيغ قطيعه ببريديد پس نعره زنان و فريادكنان پدر را برداشتند و به خانه بردند يعقوب هم چنان بيهوش بود تا صبح بدميد ديده باز گرد و گفت نور چشم من گو ايشان متفق الكلمه گشتند * ( قالُوا ) * گفتند * ( يا أَبانا ) * اى پدر ما * ( إِنَّا ذَهَبْنا ) * بدرستى كه ما رفتيم بصحرا * ( نَسْتَبِقُ ) * پيشى ميگرفتيم بر يكديگر در